شما گاه شنیدهاید که کسی، حتی آن که دانشی آموخته است، میگوید: شاهنامه به چه کار میآید؟ افسانههایی کودکانه است،پدیدههایی شگفتآور، ناخردپسند. اژدها کجاست؟ دیو چگونه است؟ چهسان پهلوانی میتواند چند صد سال در جهان بزید؟
چگونه میتوان پذیرفت که رستم جامی داشته باشد آنچنان فراخ و آکنده از باد که بتوان بر آن زورق افکند؟ کسی که چنین داوری و دیدی درباره شاهنامه دارد، یکسره با جهان شاهنامه بیگانه است. نمیداند اسطوره چیست، حماسه کدام است، نماد چگونه پدید میآید.
به هر روی، برای رسیدن به شناختی آغازین از سرشت شاهنامه، میباید با زمینههایی از این دست آشنا شد. اسطوره، پیوند آن با تاریخ، زبان اسطوره که زبانی است نمادین، چگونگی پیدایی نماد، ناخودآگاهی، حماسه و این که چه پیوندی با اسطوره دارد؟...
اگر کسی که میخواهد گام در راهی درست بنهد در شناخت شاهنامه، به ناچار از پیش باید با این زمینهها آشنایی یافته باشد. وگرنه از همان آغاز به بیراهه خواهد رفت. من نمیدانم شما تا چه پایه خوگیرید به خواندن؟ اگر کتابخوان باشید، میتوانم کتابهایی را نام ببرم که شما بخوانید.
اینگونه، کار، هم بر شما آسانتر خواهد شد، هم بر من! چون من در این زمینهها به فراخی نوشتهام در کتابهای گوناگون. اگر شما آن کتابها را بخوانید، ما زمان بیشتری خواهیم داشت که به نکتههایی نهفتهتر، نغزتر و ژرفتر بپردازیم.یک کتابی است به نام «رؤیا، حماسه، اسطوره». این کتاب چند سال پیش نوشته شده است. تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است. کمابیش کتابی دانشگاهی و آموختاری هم شده است. این زمینهها در آن کتاب آورده شده است. این که رؤیا، حماسه، اسطوره نامیده شده است؛ از آن روی نیست که رؤیا از اسطوره یا اسطوره از حماسه ارزندهتر است. این تنها به پاس ساختار آوایی بوده است. رؤیا، حماسه، اسطوره، خوشآهنگتر و گوشنوازتر است. از همینروست که من این نام را برگزیدهام. اما اگر بخواهیم سامان سنجیده را به کار بگیریم؛ اسطوره، حماسه، رؤیا خواهد بود. چون اسطوره گونهای جهانبینی است.
در آن کتاب، ویژگیهای این جهانبینی نشان داده شده است. حماسه هم از دل اسطوره برمیخیزد. اسطوره مانند مامی است که حماسه را در دامان خود میپرورد. اسطوره رؤیای همگانی است. رؤیا، اسطوره فردی است.
این بازنمود یا تعریف هم از آنجاست که ساختار اسطوره و رؤیا، از نگاهی فراخ، یکی است؛ یعنی همان کاروسازی که رؤیا را پدید میآورد، پدیدآور اسطوره هم هست. تفاوت در سویمندی است؛ در فرآیند است. اسطوره میتوان گفت: رؤیایی است که همگان میبینند، اما رؤیا اسطورهای است که هر کس به تنهایی با آن در پیوند است.
کتابهای دیگر، یکی کتابی است به نام «مازهای راز». ماز واژه کهن پارسی است به معنی پیچ و خم، مارپیچ، هزارتو. آنچه فرنگیان آن را «لابیرنت» میگویند. منوچهری گفت:
بر آمد ز کُه ابر مازندران
چون مار شکنجی ماز اندر آن
«ماز» یعنی چین و شکن، پیچ و تاب. مازهای راز، جُنگی از جستارهاست، همه درباره شاهنامه. در این بیت منوچهری، همگونی یا جناس هست: ابر از کوه مازندران برآمد، مانند ماری شکنجی؛ یعنی ماری که شکنج دارد و بر خود میپیچد. خوب! در چنین ماری، ماز هست. هر چین، هر شکنج در پیکر مار، مازی است. ماز اندر آن نمونهای بسیار زیبا از همگونی یا جناس است. آن همگونی که دو پاره آن از چند پاره ساخته شده است.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟